يحيى دولت آبادى

119

حيات يحيى ( فارسى )

كه باتفاق وى بتهران برود و اين مانند تشبث غريق است بتخته پاره حاكم مزبور هم تحصيل رخصت از مركز نموده و به او قول داده است كه با وى بتهران روانه شود بديهى است اين توسلها بهيچوجه به حال او فائده ندارد و بلكه شايد بر مشكلات كار وى بيفزايد پس از خوانده شدن تلگرافها و اطلاع يافتن از جريان كار سردار از نگارنده تكليف ميخواهد به او ميگويم اگر براستى از من كسب تكليف ميكنى و به آنچه ميگويم رفتار مينمائى هرچه ميدانم بگويم و اگر نميكنى مشورت نمودن با من بيفايده است . سردار ميگويد نظر به اعتقاد كاملى كه بشما دارم هرطور بگوئيد رفتار خواهم كرد ميگويم شما بايد بتهران برويد اما نه بعنوان سردار جنگ بلكه بنام ماشاء اللّه خانى كه از كرده‌هاى خود پشيمان شده كه ميخواهد گذشته‌هاى خود را بحسن عمل جبران نمايد شما بايد اسب و تفنگ و سوار با هرقدر ذخيره جنگى كه داريد همه را تسليم ژاندارمرى نموده قبض رسيد بگيريد بعد با يك نوكر خود را بتهران رسانيده بخانهء رئيس دولت وارد شويد از گذشته‌ها پوزش بطلبيد دارائى خود را تسليم دولت نمائيد كه هرچه مال مردم است به صاحبانش رد كنند و از دولت تكليف آيندهء خود را نسبت بتوقف در هركجا و نسبت بشغل و كار و معاش بخواهيد هرطور گفتند همانطور رفتار نمائيد . به اين ترتيب رفتن شما بتهران صلاح است و به غير از اين صورت باشد خطرناك مىباشد چاره هم جز رفتن نداريد اگر براى شنيدن نصيحت من حاضر شديد و بخواهيد من چند روز اينجا توقف كرده در اصلاح كار شما اقدام ميكنم و با حصول اطمينان شما را با خود بتهران ميبرم و تعهد مينمايم در هرحادثهء كه پيش بيايد با شما شركت نمايم سردار از شنيدن سخنان من كه هيچ مناسبت با روحيات و افكار او ندارد باطنا ملول شده اما به روى خود نياورده ميگويد حالا كه به من رخصت داده‌اند دويست نفر سوار با خود ببرم چرا تنها رفته باشم ميگويم عقيدهء من اين بود كه گفتم شما بايد مانند مارى كه پوست مياندازد از هرچه داريد و از هرچه به آن تكيه ميدهيد صرفنظر كنيد براى اينكه جان بسلامت در ببريد ميگويد در باب سلامت جان از قنسول انگليس كه در اصفهان مىباشد اطمينان نامه گرفته‌ام و هم بوزير مختار انگليس در تهران رجوع